|
به یاد شب های قدیم به نام آنکه تنها زمامدار بی همتای عشق است.
| ||
|
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند*** گل آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر وعفاف ملکوت*** بامن راه نشین باده مستانه زدند آسمان بار امانت نتوانست کشید*** قرعه کار بنام من دیوانه زدند جنگ هفتاد ودو ملت همه راعذر بنه*** چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد *** صوفیان رقص کنان ساغر مستانه زدند آتش آن نیست که در شعله او خندد شمع*** آتش آن است که درخرمن پروانه زدند کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب*** تاسر زلف سخن را به قلم شانه زدند ... سلامی به گرمای بهار تقدیم به دل های آشنا با بهار...هرچند بهار هم نباشد اما آن ها بهاری اند.امیدوارم تمای لحظات خوش ازآن شما باشد ولبخند همیشه یار دیرینتان...باامید شادی ورضایت مندی شما. خوش آمدی ای دوست به این کلبه ی حقیرانه...خشنودم کردی در تنهایی که تو گا هایت استوار است ومرا امیدوار می کنی به بودن. ممنونم از اینکه هستید.... دیگه بهار هم داره میره واگه قدرش رو ندونیم فکر نمی کنم دیگه یادی از ما بکنه. پس شاد باشید واز این اردیبهشت نهایت استفاده رو ببرید که جزو زیباترین ماه های خداست [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:45 ] [ غریبه ولی آشنا ]
کی شود تا بیاید شاید بشود کاری.. شاید گره ای باز شود.. باز شود آن گره های بغض گلو.. باز شود آن اخم کبود که کودکی گوشه ای بسته به دل.. راهی شود آن که قهر بسته با دل خود خدای خود سوی مهراب نماز.. گربیاید غم نباشد..نماند کوله بارش راببند سوی تنهایی خویش.. دورگردون چون بماند دربرزیبایی... مهتاب غصه خورد نورش به پای او نرسد ولی اونیز شادی را درهمه جا می پراکند. به امید روزی که همه حرف های دنیا این باشند: مهدی آمد
بالا بلند عشوه گر نقش باز من کوتاه کرد قصه زهددراز من دیدی دلا که آخر پیری وزهدوعلم بامن چه کرد دیده معشوقه باز من می ترسم از خرابی ایمان که میبرد محراب ابروی تو حضورنمازمن ... [ شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 ] [ 1:18 ] [ غریبه ولی آشنا ]
ای کاش ماآدما می تونستیم حرف هامون رو بهم بفهمونیم.. ای کاش می شد عوض بشیم.. ای کاش می تونستیم خوب باشیم.. ای کاش.. ای کاش های زیادی هست که سرانجامی ندارن.. گاهی بچه می شیم.. گاهی بزرگ.. گاهی نمی دونیم کی هستیم.. .. وگاهی.. اونقدر غرق تو خودمون می شیم که باورنمی کنیم خیلی از اشتباهات برای خودمونه نه کسه دیگه ای.. ای کاش قبول می کردیم خیلی از راه هایی که رفتیم خیلی از تصمیم هامون اشتباه بوده.. ای کاش ... ای کاش های زیادی هستن که هنوز جوابی بهشون ندادیم.. اصلا ً هم به دنبالشون نیستیم.. ای کاش راهی بود تا ازاین من بودن ها خلاص می شدیم.. ای کاش.. ای کاش راهی بود تا آزاد می شدیم.. تا.. ای کاش.. ای کاش اینقدر بی رحم نبودیم.. ای کاش.. ... ...وقتی باخودمون خلوت می کنیم می بینیم چقدر بچه بودیم وهنوزم بزرگ نشدیم..
ای کاش فقط وفقط یک دقیقه بزرگ فکر می کردیم اونوقت زندگی بهار می شد...
ای کاش.. ...
[ شنبه سی و یکم مرداد 1388 ] [ 17:50 ] [ غریبه ولی آشنا ]
نمی دانم که دانم تا بدانم
بنویسم تا بنمایانم برای دیدن تو ای یار هرشب برای خواندن وماندن تو یار خش زمانه من درکنارم بمان که تنهایم خورده ام اززمانه بیدارم بیدارم تا به صبح... سخن من دیوانه بشنو که چون تو من ندارم.. ای خدایم خدایا! تویی سوزوگدازم.. توییی محرم رازم... ای خدایم.. ای خدایم... چون تو نخواهی..چون من نباشم.. خدایم.. ... خدایا..حرف دلها را بشنو چون تورا خوانند وچون ناله سردهند.. ای ندای جان من ..جانان من.. ای یاردیرین.. من باتوام.. تنها تورا داعی کنم.. ای یارمن.. ...
ای کاش آرامش درآغوشمان جای می گرفت.. ای کاش رنگش را برتنمان هدیه می داد.. آرامش رنگ خنده شاید باشد.. رنگ بودن شاید بنمایاند.. اما رنگ خدا نمی شود .. باید بروی تا برسی.خدا درهمین نزدیکی است کافی است حسش کنی آرامش گاهی درقلب ماست گاهی درکنارما وگاهی همان تطمئن القلوب است... آرامش..آرام بودن است بهترینش با خدا بودن است. بایاربودن...یارا
[ شنبه سی و یکم مرداد 1388 ] [ 17:46 ] [ غریبه ولی آشنا ]
وقتی یک بار،فقط یک بارنگاه می کنی می بینی...
دومین بارمی بینی اما دقیق تر... سومین بار چی می بینی؟؟؟ چیزی رو که تا به حال هرگز ندیدی.. عشق رو... به کلمه اش نگاه کن.. اون وقت می بینی.. خوب نگاه کن... راهی سخت اما شیرینه................. ویاشاید هم به بالاترین عشق برسی... بخواه تابرسی .
زندگی از آن ماست وبرای ماست.. مهم این است که بدانیم ولی حیف..اکثریت ما اهمیتی نمی دهیم اهمیت نمی دهیم خوشبختی همین حالا در دستان ماست گرچه شاید مقروضیم ...شاید صاحبخانه ای بدقلق داریم .. شاید بچه ای سرکش ودرس نخوان..شاید تنهاییم وکسی همدممان نیست شاید باکارگری ومصیبت خرج خود وخانواده را می دهیم شاید بااشک می خوابیم وصورتمان جای سرخاب سیلی می بیند اصلاْ شاید پدر ومادری هست که در اوج ثروت مرا نمی بیند شاید...وشاید های بسیاری هستند که مارابه خود وا می دارند اما حیف باور نداریم خوشبختی همین لبخند است همین پدرو مادرمان همین سقف خراب خانه که گاه زیرباران چکه می کند چرا که لااقل سقفی برسرداریم وآوراه نیستیم چرا که پدرومادر دارم تا کسی نگویند بی پدر ومادرم تا لااقل دست محبت هرازگاهی ببینم یا سرپناهی دارم... چراکه دوستانی در پرورشگاه دارم که مرا به سمت مخدر دعوت نمی کنند وبه تباهی ام نمی کشانند خوشبختم چون باتمام سختی هایم خدایی را دارم که اگر ناشکری اش را هم بگویم نوازشم می کند ومی گوید: تو بنده منی من تورا ساخته ام اگر هرچه کردی بازهم بیایی تورا پذیرایم زندگی از آن ماست وبرای ماست موجودات کوچک بزرگ موهبت خنده راندارند موهبت اشک های زیبا راندارند یوز پلنگ رد اشکی برچهره دارد ولی هیچ گاه نمی تواند گریه کند هیچ پرنده وچرنده ای جز انسان نمی تواند بخندد چرا هیچ وقت به مشکلاتمان نمی خندیم یادم هست یک بار دوستی داشتم که می گفت: هنر آن است که در اوج غم بخندی چراکه غم لطیفه ای است برای درک شادی... زندگی آن نیست که بدویم برای خوشبختی آن است که بایستیم تا خوشبختی مارافرا بگیرد...
[ شنبه سی و یکم مرداد 1388 ] [ 17:3 ] [ غریبه ولی آشنا ]
یکی بود یکی نبود روزگار می گذشت ومنم بااون بزرگ می شدم.منم یه آدم متولد شده بودم ومحکوم بودم که تا مهلت تعیین شده ام ادامه بدم.. ولی نمی دونستم تواین دنیای رنگ به رنگ وباهزار تا هزار نقش وآدم های مختلف چه جوری باید گلیم خودم رو از آب بیرون می کشیدم من که از تو دنیای قشنگ خودم بیرون کشیده نشده بودم ندیده بودم خبر نداشتم ولی دنیای بی محبت یه سیلی پشتش قایم کرده بود تا سروقت وقتی اوضاع رو مناسب دید بزنه تو گوشم وبگه برو بچه زود اومدی ..بااین سیلی خوش باش تا بعدی ها... چه بی رحم این کم بود بازم پس لباس بی رحمش آماده برای هر کسی پنهون نگه داشته بود.. گذشت ومنم باید تاتی تاتی وارد این دنیای پرغصه می شدم آخه چه وارد شدنی وقتی هنوز بچه ای و دوروبرت رو ندیدی باید خودت باشی وخودت.. خدا هر لحظه تنهام نگذاشت و نگاهش رو ازم دریغ نکرد وگرنه تا الان روزگارو ظلم هاش یه ذره هم از وجودمو برام نذاشته بودن پا که گذاشتم فکر کردم نه ..بزرگ شدم چه قشنگه وقتی رفتم تو دل دنیا دیدم وای...یاخدا این چه کابوسی بود گرفتارش شدم.. کاشکی واردش نمی شدم..ولی افتاده بودم تو دامش..راهی نداشتم پس دست گذاشتم تو دست خدا و با امیدش رفتم جلو اون قدر روزگار زمینم زده بود که دیگه نایی نداشتم راه برم..ولی گفتم عیبی نداره اونم از آدمها خورده سر یه سری دیگه خالی می کنه.. من که خدا رو دارم اونم چشم امیدش به خود خداست.. مثل زمین ...زمین بینواکه وقتی فهمید قراره آدمیزاد چه خون هایی رو به روی اون بریزه اسم اعظم خدارو قسم داد تا جبرئیل از خاکش به آسمون نبره و آدم خلق نشه..البته اولش خوشحال بود ولی بازم زیر سر یه سری فضول بود که به زمین خبر دادند ورضایت نداد..گرچه خداحرفش حرفه..مارو ساخت تا مثلا برای خودش باشیم ولی جز گناه کاری نمی کنیم بس که ساده ایم وجلوی ابلیس کم میاریم.. توکل کردم به خدا گرچه دلم شکست و پرو بال شکسته ام خوب شد ولی هیچ وقت نذاشتم یادم بره که بهترین پشتیبان و یاورمه.. خدایا!من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری..من چون تویی دارم که تو چون خود نداری.. این ها کاملا واقعی بودند وقصه نبودند حتی خواهش زمین که از روایات وتفاسیر رسیده .. ای کاش همه باور کنیم کسی همیشه نگاهش به ماست..چی می شد دقیقه ای گناه رو لغو می کردیم ...اگر باور می کردیم تا مرگ قدر مویی فاصله داریم دنیا گلستون می شد وزمین هم به آرزوش می رسید دل دنیا همش خواب وخیاله...باور کنیم که همش یه رویاست وماهم مسافریم..
[ شنبه سی ام خرداد 1388 ] [ 22:12 ] [ غریبه ولی آشنا ]
فقط می گم ازازل تا به ابد آمدی اما فقط با یکی خواهی ماند چه باور کنی وچه نکنی.....
تو همانی که دروجودت روحش ریشه ساخته چه بخواهی وچه نخواهی... ومن همانم که ازاویم پس چه دل به غیرش ببازم.. دلم بشکست از رحم روزگار... چرا؟؟؟؟؟ چون اول به من کمی نان داد وآخردوتای آن پس بگرفت.... روزگارتنها معلمی است که اول درس می دهد وپس از آن امتحان می گیرد...چه معلمی؟؟؟؟؟؟؟ [ شنبه سی ام خرداد 1388 ] [ 17:21 ] [ غریبه ولی آشنا ]
|
||